گمشده ی انسانهای این زمانه ، شادی و خوشبختی است. هرچه بیشتر می جویند کمتر میابند، چرا؟ راه را اشتباه می روند یا چیز دیگر؟ نه علم، نه ثروت، نه جهانگشایی هیچکدام شادمانی زندگی انسانها نبودند که هر چه بیشتر به آنها دست یافت اضطرابش بیشتر شد و شادکامی دورتر. اینروزها از خودمان فرار می کنیم به آغوش علم و ثروت و چه و چه. غافلیم که شادی در خود ماست، درون ما ، داخل همین کالبد نحیف و رنگ پریده. همین که به گرسنگی کشیدن عادتش می دهیم تا مانکن بمانیم یا می خورانیمش تا بتمن شویم یا به رنگ و روغن آلوده اش می کنیم که نبینند چهره ی واقعیمان را. همین است دیگر ، وقتی اینقدر دورِ خود حصار می کشیم که حتی در آینه هم نمی توانیم چهره ی یک انسان را باز یابیم چگونه انتظار داریم در این خودِ گریزان از خود، شادی را بیابیم.
باید خودمان را بشناسیم اول ، دوستش بداریم و بارورش کنیم تا روز به روز زیباتر شود و بالنده. کمی علم خوب است و کمی ثروت که در بازی این روزگار باقی بمانیم ولی فراموش نکنیم خودمان را و برای دلمان دل بسوزانیم و دلش را نسوزانیم که افسردگی شایع این روزها پشت هر دیوار، پسِ هر پیچ در کمین است تا گریبانمان را گرفته بکشاند به راهی که نه راه ماست و نه گام زدن در آن روزگارمان را بهتر می کند.
بشناس من را، بشناس خودت را . به شادیهایت احترام بگذار و مایه ی شادیِ دیگران باش .
مربوط به موضوع های: Uncategorized | بر چسب ها: شادی،انسان








چه هراسی بالاتر از اینکه کسی خود را درون خویش گم کرده است ؟و چه سوالی پر بار تر از اینکه ،که می داند پر شدن یعنی چه ؟ پر شدن یک انسان خالی یعنی چه ؟
اگر پیاده هم شده است سفر کن در ماندن می پوسی